رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

دل درد رادوینم

سلام عسل مامان خیلی ناراحتم اخه از صبح که بیدار شدی فقط داری به خودت می پیچی نمی دونم چرا من فکر میکنم بخاطر دل دردت باشه. دلم داره برات کباب میشه کاری هم از دستم بر نمی یاد الان که 1 شب هست فقط داری گریه میکنی خدا کنه زود خوب بشی .  من و بابایی طاقت گریه هاتو نداریم. دوستت دارم عزیزم.
4 تير 1391

اولین پارک رفتن رادوین

سلام  امید زندگی مامان بابا دیشب خیلی نخوابیدی هر 30 دقیقه بیدار میشدی واقعا بی خوابی کشیدم پسرم.صبح هم ساعت 6 بیدار شدی حالا دیگه نوبت بابایی بود که نگه داره شما رو تا من یک کوچولو بخوابم ولی نشد که نشد. شب مامان جون ( مامان خودم) عمه  عموهام رو دعوت کرده بودو دخترعمه بابا جونت(بابایی من) از بندرعباس اومده بودن. خیلی دوست داشتن بودن. و من بردمت حموم تا سر حال بشی. با مامان جون رفتیم خرید که یکدفعه زنگ زدن گفتن ما ظهر میایم تند تند کارهارو کردیم و عصری شما رو بردیم پارک .ولی تو کالسکه ات بند نمیشدی این منو نگران میکنی.باید به کالسکه ات عادت کنی از صبح تا حالا جمعا فقط 2 ساعت بیدار بودی همش خوابیده بودی در عوض الان که 1 بامداد رو...
3 تير 1391